برچسب:
نویسنده: کاوه محمودی
برچسب:
نویسنده: کاوه محمودی
تو میدانی که آسمان هم بستر غم هاست
نشسته شبنمی از درد بر رخ همچو گلی زیبا
تو میدانی که گل ها شب تا صبح اشک میریزند
زدرد بی کسی شاید که فردا پرپرش کردند
تو میدانی نسیمی نیست مهری نیست بر شاخه گلی تنها
فقط آن زوزه ی باد هست که میچرخاندش بی رحم به هر سویش
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 22:30  توسط نازیلا |
برچسب:
نویسنده: کاوه محمودی
طلوع صبح را باید سلام کرد
به خورشید جهان افروز باید سلام کرد
به مهر و مهربانی نیز سلام کرد
به مردی از دیار غرب نیز باید سلام کرد
به تو ای آزاده ی ایران زمین باید سلام کرد
سلامی گرم از عمق وجود باید کرد
به راستی بر تو ای شیر دل غیور
سلام و صد سلام باید کرد
برچسب: سلامی,
نویسنده: کاوه محمودی
دل آشفته ملول و رنجورم
از این دنیا سخت دلگیرم
به هر سو مینگرم بد میارم
از اول من ز دنیا دور بودم
نشاید لحظه ای خنده بر لب نشانم
غمین هر سو بنگرم غم بینم
خدا یا تا به کی این همه باید بد بیارم
بگردون چرخ گردون سوی خوشبختی برایم
که گر گردون نگردد باز بد بیارم
برچسب: ببارم,
نویسنده: کاوه محمودی
خیالم آشفته هست برای فردایم
غمی مخوف پنهان هست در سینه ام
که نتوان به کسی گفت و آورد بر زبانم
من آن رمیده ام که زدنیا و خلق بریده ام
به چشم پر حسرت دیگران من شادترینم
چه سود که کسی نمیداند غم نها نینم
دلم از رمق رفت
وقتی از دلم عشق رفت
دلم از صفا و عشق رفت
وقتی خورشیددر شفق رفت
چه بگویم که کجا رفت چرا رفت
وقتی خورشید از افق زفت
خنده از لبم رفت
وقتی رفیق شفیق رفت
برچسب: رفت,
نویسنده: کاوه محمودی
موج سرکش دردلم
میزند سر بر سخره ها ی سینه ام
میکوبد چو پتک برپیکرم
می لرزاندسرا پای تنم
زبر موج هایش خرد میگردد پیکرم
هر نفس بر می آید زامواج تنم
غوطه ور در عمق دریای خودم
کاش میشد لحظه ای ارامشم
برچسب: پتک,
نویسنده: کاوه محمودی
همچو مرغان سحر نغمه سرا باش
تا که پیمانه دگر پر شود باز نوش
همره باد صبا دست به دعا باش
تا ز اخلاص کنی بندگیش
همچو من مرغ سبک بال باش
تا توانی بپری بر درگه اش
سر بزاری بر درگه اش به نیایش
تا بدانی که چیست راز آفرینش
برچسب: راز,
نویسنده: کاوه محمودی
دلم زبی کسی خود به درد آمده است
زغربت و تنهایی خود به تنگ آمده است
در این خانه که نه حدیث و سخنیست
نه محفل گاه و نه رفت و آمدنیست
چگونه دل خوش کنم به عمری که فناست
نه همدم و نه می و نه میخانه ایست
برچسب: فناست,
نویسنده: کاوه محمودی
سلام بر روز بر آفتاب بر خورشید
سلام بر خنده ی گل در کنار بلبل
سلام بر جویباران با نوای شرشرآن
سلام بر دشت بر کوه ای استوار
سلام بر تو سلام برمن سلام برما
سلامی گرم و پر از عشق خدایی
برچسب: سلام,
نویسنده: کاوه محمودی
هرز گاهی بهم سر زن
که از یادت نرم هرگز
اگر چه دشوار باشد
ولیکن رسم آشنائیهاست
دوستی را با محبت میتوان
صاحب قدم کرد و نبرد از یاد
بیا تا از صاحبدلان باشیم
هرگز نبریم از یاد یکدیگر را
من در دشت بلا آهوی فراریم
در دام فتاده و در وحشت و تنهاییم
از بهر نجات ناله و فریاد میکنم
مادر هراسان از بهر نجاتم
هرسو دوان و دل نگرانم
تا آمد بسویش رضای مهربانم
مادر خیزان و نالان بسویم
کرد گریه به آقا از بهر نجانم
آن مهربان و عزیزبا کرامت
شد ضامن آهو و داد نجاتم